ستاد دیه نمایندگی استان تهران
برگی از یک پرونده
غذایی که هرگز گرم نشد!
غذایی که هرگز گرم نشد!
دخترک از ترس پشت چادر مادر پناه گرفته و چنگ بر عروسک همدمش می زد. پدرش دست او را نگرفته بود. دست پدرش را به دستان آقای پلیس بسته بودند. مادرش شتابان با التماسهای همراه با ناله، گریه می کرد و از دو خانم می خواست شوهرش را ببخشند. آن دو خانم هم گریه می کردند و بی توجه به این التماسها یکی از آنان می نالید: مادرت برایت بمیر که زن و بچه هایت را تنها گذاشتی و رفتی... به سختی در گرما و سرما با نان کارگری، لقمه نانی درمی آورد حالا همان هم نیست... جواب بچه های یتیم شده اش را چه بدهم؟
تا آزادی بابا، من مرد خانه هستم!
تا آزادی بابا، من مرد خانه هستم!
زن خسته است! از سرزنشهای مردم، نگاه شماتت بار همسایه ها، رفت و آمدهای زیاد به دادگاه، حالا دیگر تعداد پله ها را می دانست. بچه های معلولش نمی توانستند از این پله ها بالا و پایین بروند، محمد همیشه گوشه لباسش را می گرفت و می گفت: تا آزادی بابا، من مرد خانه هستم! باید من هم همراهت بیایم. به بابا قول داده ام مواظبت باشم...
ترک تحصیل اجباری به خاطر 2 میلیون تومان!
ترک تحصیل اجباری به خاطر 2 میلیون تومان!
زندگی مثل یک دایره است. هر چه می دوی نقطه دنجی نداری، همه جایش یکسان است.. بدون هیچ نقطه روشن! زهرا اینها را زیر لب زمزمه می کند. پشت تلفن صدایش می لرزد. قرار است برای صحبت در مورد شکایتش با او صحبت کنم... این که با چه میزان مبلغی رضایت می دهد و از پیش قسط مهریه اش می گذرد تا شوهرش آزاد شود ولی قصه زندگیش تلخ تر از آن است که با یکی دو میلیون کمتر و بیشتر رنگ شیرینی به خود بگیرد: دخترم دینا به خاطر باقی مانده شهریه مدرسه اش، یک سال است نتوانسته به مدرسه برود. دوستانش کلاس پنجم رفتند و امسال مهرماه کلاس ششم... اما دینا شاید امسال هم نتواند به مدرسه برود. من زنی نیستم که حاضر باشم ذره ای حاضر به ناراحتی شوهرم محمد باشم ولی مجبور شدم مهریه 110 سکه ای خودم را به اجرا بگذارم شاید خانواده اش برای نجات او خودی نشان دهند.
قشنگترین هدیه تولد دنیا!
قشنگترین هدیه تولد دنیا!
چند روز بیشتر به شب یلدا نمانده است. مادر هفته ای یک بار صبح خیلی زود، دست او و برادرش را می گیرد و از این قطار مترو به آن قطار مترو و از این اتوبوس به آن اتوبوس برای دیدن پدر می روند و بعد او را می بینند پشت شیشه و گاهی بدون آن شیشه که می تواند دست به موهای خرمایی دخترکش عسل بکشد و بگوید: زودی می آیم خانه... گریه نکن!
یک سانحه، یک عبرت!
یک سانحه، یک عبرت!
دیگر توان ایستادن پای تنور داغ نانوایی را نداشت. هنوز تنش از یادگارهای تلخ دفاع مقدس و جنگ تحمیلی و 25 درصد جانبازی رنجور بود که درد کلیه هایش تشدید شد و در نهایت پس از کلی رفت و آمد به بیمارستانها، اعلام کردند کلیه هایت از کار افتاده است و باقی عمر بدون کلیه و با دستگاههای دیالیز زندگی کنی. انگار بیمارستان دور سر فرضعلی می چرخید. یک زندگی سخت با 4 فرزند دانش آموز که سروصدایشان با دیوارهای خانه در هم آمیخته بود. وقتی به خانه رسید، مغازه نانوایی و کرکره هایش را دید و دلش گرفت. باید این مغازه را اجاره می داد و شکم زن و بچه هایش را سیر می کرد. هزینه های دوا و درمان که بماند. چند وقت پیش همشهری اش محمود دنبال مغازه نانوایی اجاره ای می گشت. هنوز بین اجاره به او یا اجاره برای سوپرمارکت دو دل بود که به محمود زنگ زد و گفت فردا صبح بیا و کارت را شروع کن. تنور را خودت بردار، می خواستم بفروشم و به یکی دیگر نان برسانم ولی مال تو!
97 میلیون تومان تا نجات یک زندانی!
97 میلیون تومان تا نجات یک زندانی!
وقتی مشتریها باکهای جدید بنزین را دیدند، به این فکر افتادند که تعمیر این باکهای فعلی ارزشی ندارد. یکی از آنان هم به شوخی گفت این کار آفتابه خرج لحیم کردن است. این همه خرج تعمیرش می شود، عمرش را کرده، با همین پول، کمی بالاتر کلاً  باک هر دو موتور را عوض می کنیم و راحت!
سهل انگاری کوچک، تاوانی سنگین
سهل انگاری کوچک، تاوانی سنگین
مرد در مقابل میز قاضی به چشمان ناآشنای شاکی نگاه کرده بود: تو که می دانی من نه از تو خرید کرده ام، نه چکی داده ام، من و تو اصلاً همدیگر را نمی شناسیم. فکر نمی کردم چک هایم به دست کسی افتاده است. گرفتار بودم، با خودم می گفتم چکها را توی خانه جایی گذاشته ام و پیدا می کنم...
مرگ فقط مال همسایه نیست!
مرگ فقط مال همسایه نیست!
حمید دوستم بود. دوست صمیمی که نه، بچه یک محل بودیم. از مدتها پیش انتظار چهارشنبه سوری را می کشیدم. 13 سال بیشتر نداشتم، از نظر من هر چه تلویزیون نشان می داد، فیلم بود. نمی دانستم این اتفاق ممکن است برای خودم بیفتد. انتظار هر چیزی را داشتم جز مرگ بچه محلمان حمید! همسن خودم بود. چند جمله برای هم کری خواندیم که من نارنجک می اندازم و تو ترقه!
پرونده ای بدون نشانی شاکی!
پرونده ای بدون نشانی شاکی!
همه تصورشان یک شکستگی بود ولی دکتر با نگاهی به عکس رادیولوژی سری از تأسف تکان داد و گفت: استخوان شکسته لگن، در حین جابجایی مصدوم، نخاع را قطع کرده و نمی توان برای نجات مصدوم از فلج شدن اقدامی انجام داد! و تازه اینجا بود که سرکارگر و حسین معنای اعتراض امدادگران اورژانس را فهمیدند. اگر او همان جایی که افتاده بود، می ماند با کمک آتش نشانی و اورژانس از این فاجعه نجات می یافت و چنین اتفاق تلخی رقم نمی خورد.
بازگشت دوباره پدر به خانه
بازگشت دوباره پدر به خانه
چند روز بیشتر به شب یلدا نمانده بود. مادر هفته ای یک بار صبح خیلی زود، دست او و برادرش را می گرفت و از این قطار مترو به آن قطار مترو و از این اتوبوس به آن اتوبوس برای دیدن پدر می رفتند و بعد او را می دیدند پشت شیشه و گاهی بدون آن شیشه که می توانست دست به موهای خرمایی دخترکش عسل بکشد و بگوید: زودی می آیم خانه… گریه نکن!
تعداد نمایش آیتم ها : سطر