ستاد دیه نمایندگی استان تهران
برگی از یک پرونده
خواب بد تقدیر
عید می آید با کاکتوس های تیغ دار و کوتاه و بلند که اولش فکر می کنی خیلی عبوس و بداخلاق هستند ولی وقتی به آب و گلدانش می رسی، تازه می بینی پشت آن چهره خشن، یک دنیا عشق است و محبتی که همه انرژی های بد را از تو دور می کند و به جایش هوای تازه به اتاقت می بخشد...

عید می آید با کاکتوس های تیغ دار و کوتاه و بلند که اولش فکر می کنی خیلی عبوس و بداخلاق هستند ولی وقتی به آب و گلدانش می رسی، تازه می بینی پشت آن چهره خشن، یک دنیا عشق است و محبتی که همه انرژی های بد را از تو دور می کند و به جایش هوای تازه به اتاقت می بخشد...

مریم این ها را برای یکی از خانم معلم ها تعریف می کند و او شنیده یا نشنیده، گلدان کوچک قرمزی را انتخاب می کند که از همه سرحال تر است. اسمش چیست؟ جواب می شنود: اچینو... ببین چه خوشگله؟ تیغهاشو رنگی کردم... بزرگ میشه از این کنارها بچه می یاره، می تونی بچه هاشو ببری یه گلدون دیگه...

خانم معلم می داند که شوهر مریم خانم زندانی است. با همین کاکتوس ها به خرج و مخارج خانه کمک می کند. به همین خاطر سر قیمت چانه نمی زند و با احتیاط کیسه نایلونی را می گیرد تا اچینو را به خانه ببرد...

زن نفسی می کشد و دوباره از کاکتوس ها و مهربانی هایش برای دیگری تعریف می کند. خانه معلم های مدارس آن اطراف پر از این کاکتوس های مهربان شده است. مدیران به او اجازه می دهند هر روز در دفتر یکی از مدارس بساط پر از گل های تیغ دار پهن شود.

تازه دیپلم گرفته بود، به رسم خانه های دختردار، گاهی سروکله یک خواستگار پیدا و جعبه های شیرینی خالی می شد ولی هیچ کدام باب میل خانواده نبود، تا این که سعید با مادر و خواهرش آمدند. همسایه خانه خاله اش بود و گاهی که به خانه آنان می رفتند، از مقابل دیدگان سعید و خانواده اش رد شده بود. تحقیقات خانواده مریم زود انجام گردید چون همه از خوبی و نجابتشان می گفتند. همه از چشمشان بدی دیده بودند از این پسر آرام و سربزیر و پدر کاسب و شریفش نه...

پدر سعید برای خودش اسم و رسمی در شهرری داشت. همه به سرش قسم می خوردند. خیلی ها به او پول می دادند تا با آن کاسبی کند و سودی هم به صاحبان سرمایه برساند. سرمایه ها زیاد نبود، پس اندازهای مختصر که برای خرید و فروش بذرها و ابزار کشاورزی استفاده می شد.

مریم و سعید زندگیشان را با دنیایی از مهر شروع کردند و هر دو خانواده از خوشبختی بچه هایشان راضی بودند، خداوند به این زوج، دو پسر داد تا شیرینی شان تکمیل شود ولی تقدیر خواب دیگری دیده و این خوشبختی دستخوش طوفان سهمگین شد.

ناگهان مادر سعید بدون بیماری قبلی، سکته مغزی کرد، همه برای زنده ماندنش تلاش کردند و او به زندگی بازگشت ولی درمانده در رختخواب بیماری، هنوز این اتفاق تلخ هضم نشده بود که زمزمه های پزشکان شروع شد، دردهای گاه و بیگاه و ضعف پدر... اولش همه فکر می کردند به خاطر دوندگی های چند وقته در بیمارستانهاست ولی آزمایشات خبر از بیماری صعب العلاج داد... سرطان!

حالا دیگر بیشتر وقتها مغازه تعطیل بود و سعید به عنوان تنها پسر خانواده، پرونده پزشکی مادر و پدر در دست از این بیمارستان به آن بیمارستان و هر بار وقتی به صندوق حسابداری می رسید با بدبختی ته جیبهایش را جمع می کند و دخل مغازه خالی تا این هزینه های کمرشکن پرداخت شود.

کم کم سود مردم محل از خرید و فروش بذر کشاورزی به موقع واریز نشد و نگرانی ها آنان را به در خانه سعید کشاند. هر بار قول می داد به زودی پولشان را پرداخت کند ولی بیماری این دو عضو عزیز خانواده زبان آدمیزاد سرش نمی شد. شیمی درمانی، دارو و هزینه های بستری...

مرگ مادر ضربه سخت بعدی بود و به فاصله چند ماه بعد، پدر نیز به آرامگاه ابدی عزیمت کرد و سعید ماند با کلی بدهی و عرق شرم بر پیشانی، مغازه سرقفلی را واگذار کرد، خانه و ماشینش را هم فروخت، هر چه در خانه هم بود رفت ولی بدهی ها تمام نشد که نشد!

بعضی ها همان اولش شکایت نکردند، بعضی ها هم که شکایت کرده بودند رضایت دادند و پرونده را بستند و گفتند این پسر هم سر سفره پدر بزرگ شده بود، عین آن خدابیامرز حرام و حلال سرش می شد، بدبیاری آورده ولی چند نفر دیگر پولشان را می خواستند و بالاخره حکم جلبش را گرفتند و سعید با سری افکنده به زیر و نگاه ملتماسانه زن و دو فرزندش به دستبند قانون راهی بازداشتگاه اوین شد.

سالگرد پدرش را در زندان با اشک و یک بشقاب خرما که از فروشگاه خریده بود، برگزار کرد، هرگز به خواب هم نمی دید برای پدر اسم و رسم دار و باآبرو و محترمش این طور غریبانه مراسم بگیرد، آن هم گوشه زندان و فاتحه خوانی هم بندی هایش!

مریم خانم بساط کاکتوسش را به مدرسه دیگری می برد، هر روز که برای آوردن آنها به کرج می رود در مترو کارتن را باز نمی کند چون می ترسد مسافری آشنا باشد و عروس حاج غلام را ببیند که برای خرید کاکتوس به این و آن رو می اندازد.

مدیران مدارس از وضعیت زندگی او خبر دارند، اجازه می دهند تا او این بساطش را به دفتر مدرسه بیاورد و با فروش هر گلدان کوچک که کف یک دست جا می شود، کمک خرج خانه اش باشد. چند وقتی هم مریم خانم به کلاس قالی بافی رفت ولی چشمش ضعیف بود و نتوانست ادامه دهد، حالا همین کاکتوس های تیغ دار، همدمش هستند.

با همین ها بچه هایش را بزرگ کرد و حالا هر کدام در بازار در مغازه ای شاگردی می کنند و مریم خانم خدا را شکر می کند که اگر نان سفره شان زیاد نیست ولی پربرکت است. یاعلی می گویند و دستشان را روی زانوی خودشان می گذارند و بلند می شوند. سه نفری اجاره خانه را تأمین می کنند ولی عاجز از پرداخت بدهی پدر و بازگرداندن او به خانه هستند.

پس از مدتها، دو سه نفر نیکوکار به کمک آمدند و بدهی های 20 تومن 30 تومن را دادند یا دادگاه اعسار یکی دو پرونده را قبول کرد تا آزاد شود و کار کند و بدهی ها را قسطی ماه به ماه پرداخت کند ولی سه نفر حاضر به رضایت نشدند. مجموع بدهی سه شاکی که طی این سالها با تأخیر و تأدیه، 200 میلیون شده است.

سعید همین روز پدر چند روز پیش که از راه رسید، دلش شکست و با امیرالمومنین درددل کرد که یک عمر با یاعلی کرکره مغازه را بالا زده و حالا متوسل به دامانش تا روز پدر سال بعد، هیچ پدری به خاطر نداری شرمنده سفره خالی فرزندانش نباشد. خدا را چه دیدی! شاید هم عید نوروز که بیاید سعید کنار خانواده اش باشد!

شاید دویست میلیون تومان برای بعضی ها رقم درشتی نباشد ولی برای عده ای یک زندگی است. یک شروع دوباره بعد از زمین خوردن. روزهای پایانی سال است و کرونا چنگ بر جان ومال مردم انداخته و برخی بخاطر آن سرمایه شان را از دست داده و با چک های برگشتی راهی زندان شده اند.

چشم منتظر خانواده سعید و بسیاری از زندانیان مالی که کلاهبردار نبوده، بر حسب اتفاقات بازار یا مسائل دیگر راهی زندان شده اند، به دستان توانمندی است که شاید هدیه اش خیلی به نظر کم باشد ولی با واریز به حساب ستاد دیه استان تهران و جمع شدن، گره یک پرونده را باز و او را به کانون خانواده بازگرداند.

نیکوکاران عزیز همواره برای کمک به سعید و دیگر زندانیان نیازمند جرایم غیرعمد می توانند با شماره کارت های 5859837000095519 بانک تجارت یا 6037991899675916 بانک ملی یا شماره گیری #1414*733* از طریق تلفن همراه کمک های خود را به حساب ستاد دیه نمایندگی استان تهران اهداء نمایند. همچنین در صورت تمایل، ضمن مراجعه حضوری به این ستاد، واقع در خیابان کریمخان زند، خیابان سنایی، نبش اعرابی 6، پلاک 25، طبقه سوم و یا شماره تلفن 88861870 و یا سایت www.tehipro.ir با فعالیت های این نمایندگی و نیز نحوه ارسال کمک مالی و دریافت خلاصه پرونده زندانیان واجد شرایط آشنا شوند. بدیهی است در صورت تمایل، گزارش کتبی آزادی زندانی نیز از طریق فضای مجازی برای نیکوکاران ارسال می شود.

 

 

نویسنده : امینه افروز 1399/12/17