ستاد دیه نمایندگی استان تهران
برگی از یک پرونده
97 میلیون تومان تا نجات یک زندانی!
وقتی مشتریها باکهای جدید بنزین را دیدند، به این فکر افتادند که تعمیر این باکهای فعلی ارزشی ندارد. یکی از آنان هم به شوخی گفت این کار آفتابه خرج لحیم کردن است. این همه خرج تعمیرش می شود، عمرش را کرده، با همین پول، کمی بالاتر کلاً  باک هر دو موتور را عوض می کنیم و راحت!

97 میلیون تومان تا نجات یک زندانی!

امینه افروز

تاریخ 10 دی ماه 1388

ساعت 3 بعد از ظهر

وقتی مشتریها باکهای جدید بنزین را دیدند، به این فکر افتادند که تعمیر این باکهای فعلی ارزشی ندارد. یکی از آنان هم به شوخی گفت این کار آفتابه خرج لحیم کردن است. این همه خرج تعمیرش می شود، عمرش را کرده، با همین پول، کمی بالاتر کلاً  باک هر دو موتور را عوض می کنیم و راحت!

کل مغازه غلامرضا، 12 متر مربع بود. شاگردش مهدی جوان 19 ساله ای بود که دیپلم گرفته و به امید استادکار شدن و کار و کاسبی برای خودش به راه انداختن، در آن مغازه کار می کرد. یک اجاق زمینی پلوپز تنها وسیله هم گرمایش و هم چایی درست کردن و غذا گرم کردن بود. هوا که سرد می شد، غلامرضا و مهدی یا مشتریها گاهی کنار شعله های کم جانش می ایستادند تا در سوز سرمای زمستان خود را گرم نمایند.

پیشنهاد شاگرد مغازه خوب بود. بجای تعمیر چند وقت یک بار باکها، بهتر بود با کمی قیمت بالاتر یک باره باکش را عوض می کردند و راحت می شدند. وقتی مشتریها موافقت خود را اعلام کردند، به سراغ غلامرضا رفت که در مغازه کناری، داشت املت برای ناهارش می خورد. مغازه ای مثل یک قهوه خانه کوچک که سر راه کامیونهای باری بود و برای غذایی سبک و یا چایی، توقف می کردند.

غلامرضا املتش را نصفه گذاشت و به مغازه اش آمد و سر قیمت باکها چک و چونه مختصری زدند و به مهدی گفت باکها را عوض کند و خود دوباره برای ادامه ناهارش به آن مغازه برگشت. مهدی با همان دستان سیاه روغنی بدون توجه به شعله های اجاق پلوپز که مشتریها کنارش ایستاده و دستهایشان را گرم می کردند، لگن رنگ و رو رفته را زیر باک گذاشت تا بنزینش را خالی کند. دو مشتری که همکار بودند و در مسیر مأموریت به آن مغازه آمده بودند، به ساعت نگاهی انداختند تا ببینند کی کار شاگرد مغازه تمام می شود؟

همه چیز در چشم به هم زدنی اتفاق افتاد. آتش چنان مهدی را در بر گرفت که با فریاد خواست از مغازه خارج شود. مشتریها هم همزمان در حال خروج از مغازه بودند. آن دو نفر هم کمی سوختند ولی انفجار قدرتش بیشتر از آدم بود. طی چند ثانیه، مهدی با زجر و فریادهای دلخراش سوخت. غلامرضا همراه عابران و کسبه اطراف قبل از رسیدن آتش نشانی، مهدی بینوا را بیرون کشیدندو به بیمارستان رساندند ولی در کمال بهت و ناباوری، او به دلیل سوختگی شدید جان به جان آفرین تسلیم کرد.

دیدن صحنه ضجه های پدر و مادر مهدی که پسر جوانشان را از دست داده بودند، دل هر بیننده را به درد می آورد. هنوز چند روز به آغاز بهار مانده بود که پسرشان را به خاک سرد سپردند و برای آرام شدن دلشان دنبال شکایتش رفتند تا قانون مسبب این ماجرای تلخ را مجازات نماید.

گزارش های کلانتری، بازرس کار و پزشکی قانونی، خیلی زود آماده شد. مغازه غلامرضا، به تلی از خاکستر تبدیل شده بود. صاحب مغازه، اجاره و خسارت می خواست و طلبکاران با دیدن اوضاع زندگیش، فرصت می دادند تا بالاخره گشایشی در زندان غلامرضا حاصل شود.

بالاخره قضات با مطالعه اوراق و ثبت در پرونده، غلامرضا را به 74 درصد دیه محکوم کردند و تلاش وی برای جلب رضایت ثمری نداشت. کش و قوسهای قانونی تا سال 96 طول کشید و در نهایت او با چشمانی اشکبار از زن و دختر و پسرش که در حال امتحانات آخر سال تحصیلی شان بودند خداحافظی کرد و خردادماه سال 1396 دستبند به دست راهی زندان شد.

هنوز تابستان تمام نشده بود که قاضی جهت تلاش غلامرضا برای جلب رضایت اولیای دم، با مرخصی وی در قبال سند خانه خواهر رضا موافقت کرد و او شهریور ماه برای مدتی محدود آزاد گردید. با این اتفاق تلخ، زندگی غلامرضا هر روز تلختر می شد. بدبیاری پشت سر هم مثل صاعقه بر زندگیش فرود می آمد.

دوست و فامیل و آشنا و نیکوکاران، تمام تلاششان را به کار گرفتند و 45 میلیون تومان فراهم کردند ولی مبلغ یه حدود 170 میلیون تومان بود و پدر و مادر مهدی هنوز در عزای فرزند جوانشان حاضر به هیچ بخششی نبودند. این بار قاضی مجبور شد در مقابل پیگیریهای اولیای دم، دوباره غلامرضا را به زندان بفرستد، چون طی این مدت طولانی نتوانسته بود کمک بیشتری جمع کند یا رضایت اخذ نماید.

غلامرضا خودش زمانی دست خیری داشت و از عایدی مغازه اش دست دیگران را می گرفت، حالا برای نان شب خانواده اش، دستش را جلوی فامیل دراز  می کرد. همسر و دو فرزند نوجوانش در خانه استیجاری که کرایه های ماهانه 600هزار تومانش از پول پیش سه میلیون تومانی آن کم شده بود و هر روز نگران بیرون ریختن اسباب و اثاثیه بودند، زندگی می کردند.

پرونده سنگین غلامرضا 21 مهرماه دوباره در زندان به جریان افتاد. گروه تحقیق ستاد دیه استان تهران بعد از تحقیقات لازم، به این نتیجه رسیدند که غلامرضا اگر سالها هم در زندان بماند، نمی تواند این دیه را پرداخت  نماید. از طرفی پدر و مادر مهدی که عزیزشان را از دست داده و غلامرضا را به خاطر عدم تذکر به فرزندشان مبنی بر خالی کردن بنزین باک در خارج از مغازه و همچنین استفاده از لوازم حرارتی کم خطر مانند شوفاژ و مراقب در ایمنی کار مقصر می دانند، حق دارند. چیزی به اندازه مجازات غلامرضا آرامشان نمی کند، حتی بی سرپناه ماندن خانواده اش!

سرانجام طی قریب به 5 ماه که از زندانی شدن مجدد غلامرضا می گذرد، اولیای دم فقط با بخشش 17 میلیون موافقت کرده اند که با احتساب 45 میلیون تومان کمک نیکوکاران، باید 107 میلیون تومان بپردازد تا آزاد شود و این در حالی است که خانواده غلامرضا در پرداخت کرایه عقب افتاده خانه نیز مانده اند و اطرافیان هر چه داشتند برای امرار معاش مختصرشان صرف کرده اند.

یکی از نیکوکاران که به ستاد دیه استان تهران مراجعه کرده بود، با مطالعه پرونده غلامرضا، ده میلیون تومان اهدا نمود که این مبلغ تمام پس اندازش بود. رقم کمک وقتی تمام توانایی یک شخص باشد، حتی کمترین آن، زیباترین جلوه انسانی است. حالا غلامرضا برای نجات و بازگشتش به خانه و پایان دادن به اشکهای غمگین بچه هایش که در هر ملاقات ناامیدانه به آزادی پدرشان می اندیشند، 97 میلیون تومان نیاز دارد. شاید یک نفر شاید دهها نفر این گره را بگشایند و با کمک های خویش او را در پویش هفت سین خورشید به خانه بفرستند و در لبخند تحویل سال نو دختر و پسر غلامرضا شریک باشند... بسم الله

خیرین و نیکوکاران می توانند با مراجعه حضوری به نمایندگی ستاد دیه استان تهران (نشانی خیابان کریمخان زند، خیابان سنایی، نبش اعرابی 6، پلاک 25، طبقه سوم، تلفن تماس 88862027)  یا شماره گیری #1414*733* از طریق تلفن همراه و یا شماره حساب 1414 نزد تجارت و همچنین سایت نمایندگی ستاد دیه استان تهران (نشانیwww.tehipro.ir )  جهت یاری زندانیان نیازمند بشتابند.

نویسنده : امینه افروز 1397/11/28