ستاد دیه نمایندگی استان تهران
برگی از یک پرونده
بازی کودکانه ای که مرگی را رقم زد
صدای خنده های کودکانه بچه ها در کوچه های پاییزی ورامین به گوش می رسید. پسربچه ها که تازه از مدرسه برگشته بودند بدون آن که مشقهایشان را بنویسند، می دویدند و شادی می کردند. ساعتی قبل صفدر با همان کامیون داغون خود باری برای قرچک برده بود.

 

صدای خنده های کودکانه بچه ها در کوچه های پاییزی ورامین به گوش می رسید. پسربچه ها که تازه از مدرسه برگشته بودند بدون آن که مشقهایشان را بنویسند، می دویدند و شادی می کردند. ساعتی قبل صفدر با همان کامیون داغون خود باری برای قرچک برده بود. وقتی می رفت یک پالت آهنی بزرگ را جلوی در خانه اش در کوچه گذاشت تا در مسیر دومش برای صاحبش ببرد.

کامیون مال صفدر نبود، در آن روستای اطراف قرچک به زور شکم خود و زن و چهار بچه اش را سیر می کرد. تمام درآمدش هم از بار بردن با کامیون دیگران فراهم می شد. کم پیش می آمد که در طول روز دو بار یا بیشتر مشتری پیدا شود و بار ببرد. آن روز پالت آهنی بزرگ را در کوچه به دیوار قدیمی خانه اش تکیه داد و رفت.

حالا یک بازیچه برای بچه های محله فقیرنشین پیدا شده بود. مثل نردبان از آن بالا می رفتند و پایین می آمدند و مانند قهرمانان کوهنوردی از این صعود شادی می کردند. در آن عالم کودکی، غافل از خطر پیش رو و این که می دانستند صفدر تازه باری برده و حالا حالاها پیدایش نمی شود، می خندیدند.

محمدمهدی شش ساله بود، هنوز یک سال تا رفتن به مدرسه فاصله داشت. پدرش بارها به صفدر گفته بود کامیونش را در کوچه پارک نکند و از آن بدتر، بار کامیون و اثاثیه را در کوچه رها نکند. هر بار هم این تذکرها به لجبازی و جمله معروف بعضی از راننده ها که مگر کوچه را خریده ای، تمام می شد!

بچه ها چند بار از پالت بالا و پایین رفتند. محمدمهدی ذوق بیشتری برای پریدن از میله های پالت داشت. آخرین بار که با عجله فاصله یک متری را پایین پرید، پشت سرش انگار کوهی فرود آمد. همه فرار کردند. صدای خنده های بچه ها به جیغ های دلخراش تبدیل شده بود.

محمدمهدی زیر آن پالت بدون حرکت مانده بود. چند ثانیه بعد قطراتی از خون صورتش را پوشاند. مادرش با فریادهای بچه ها به کوچه آمد و دقایقی بعد در حالی که پیکر نحیف فرزندش را با کمک مردهای همسایه، از زیر پالت بیرون کشیده بود، بر سر زنان دنبال ماشینی بود تا او را به بیمارستان ورامین برساند.

زمانی که پدر محمدمهدی و خود صفدر با تماسهای تلفنی، از ماجرا خبردار شده و خود را به بیمارستان رساندند، خیلی دیر شده بود. خیلی دیر... محمدمهدی قبل از رسیدن به بیمارستان، فوت کرده بود و پزشک در اولین معاینه، سری از روی تأسف تکان داد و فقط گفت متأسفم.

حالا دیگر نه صفدر کوچه را خریده بود، نه پدر محمدمهدی! داغ دل پدر و مادر سوگوار محمدمهدی با به یاد آوردن این جمله، تازه می شد. یک عجله برای بردن بار، چنین فاجعه ای رقم زده بود. این کودک فقط می خواست بازی کند، نه پارکی در آن محل بود، نه اسبابی بی خطر برای بازی و تفریح! پالت که از نظر صفدر فقط ساعتی باید کنار دیوار می ماند، به قاتل جان کودک تبدیل شده بود.

تقصیر و خطای صفدر محرز است. نباید ماشین سنگین را به کوچه فرعی می آورد و یا بارش را کنار در خانه اش می گذاشت و می رفت. ولی پدر و مادر محمدمهدی و بچه های دیگری که در کوچه بازی می کردند، هیچ نظارتی نداشتند و باور هم نمی کردند چه خطراتی در این بازیهای کوچه ها نهفته است.

دادگاه ده درصد محمدمهدی و 90درصد صفدر را مقصر دانست و او باید برای همین سهل انگاری، نود درصد دیه کامل یه انسان را پرداخت می کرد. نود درصد که سهل بود، حتی همان ده درصد را هم نمی توانست پرداخت کند. وقتی پدر، پیکر فرزند خردسالش را به آغوش سرد خاک سپرد، تصمیم گرفت هرگز رضایت ندهد و درس عبرتی به صفدر بدهد.

هنوز صفدر به در و دیوارهای دلگیر زندان عادت نکرده بود که جسته و گریخته، فهمید مبتلا به سرطان روده بزرگ شده است. هر چند وقت یک بار زندان او را به بیمارستان می فرستد تاتحت شیمی درمانی قرار گیرد ولی این درمان با روحیه مرده صفدر جوابگو نیست. مددکاران بیمارستان هم فقر خانواده اش را تأیید می کنند و می گویند گاهی حتی برای هزینه رفت و آمد به بیمارستان و ملاقات همسر و پدر زندانی خود با مشکل مواجه هستند.

کارشناسان ستاد دیه توانسته اندبا صحبتهای مکرر با پدر و مادر محمدمهدی، آنان را راضی نمایند تا از  82 میلیون تومان مبلغ دیه گذشت کنند و اکنون 170میلیون تومان برای رضایت لازم است والا معلوم نیست تا کی صفدری که اکنون کسی را برای تأمین معاش فرزندانش ندارد، در زندان بماند و چوب همان جمله ای را می خورد که در آن زمان، هیچ منظوری از بیانش نداشت و فرهنگ آن محل فقیرنشین خارج از شهر، چنین می خواست!

صفدر چنین داغی برای یک پدر و مادر نمی خواست. همه تلاشش یک لقمه نان حالا بود و اکنون چهار فرزندش با اشک منتظر پدری هستند که هنوز به 50سالگی نرسیده و شاید زمانی هم برای زندگی نداشته باشد. مرگ پدر بیمار در زندان برای این فرزندان خیلی سخت است و هم برایش شفا از خداوند طلب می کنند هم آزادی و بازگشت بر سر سفره بی نان خانه!

اگر شما می خواهید در پرداخت بخشی هر چند کوچک از این دیه و آزادی یک بیمار سهیم باشید،  با مددکاران نمایندگی ستاد دیه استان تهران با شماره تلفن 8886160  تماس بگیرید. عزیزان نیکوکار می توانند از طریق سایت نمایندگی ستاد دیه استان تهران به نشانی www.tehipro.ir و یا لینک اطلاع رسانی tehipro@  با فعالیتهای این نمایندگی و نیز نحوه ارسال کمکهای مالی و آزادی زندانیان استان آشنا شوند.

امینه افروز

روابط عمومی نمایندگی ستاد دیه استان تهران

نویسنده : امینه افروز 1396/10/26