ستاد دیه نمایندگی استان تهران
اخبار
لبخند دوباره زندگی بعد از ماهها
با بی حوصلگی چشمانم را باز کردم و با دیدن خورشید که پشت پنجره ام مرا به یک روز آفتابی دعوت می کرد، لبخندی زدم و از جا بلند شدم. آبی به سر و صورتم زدم. پدر و مادر و برادرم در آشپزخانه، مشغول صرف صبحانه بودند. من هم پشت میز نشستم. چند روزی بود که احساس می کردم پدر و مادرم ناراحت هستند. پیش من و برادرم که هشت ساله است، حرفی نمی زدند. من هفت سال از برادرم بزرگتر هستم ولی گویا من هم برای شنیدن مشکلات خانواده ام هنوز بزرگ نشده بودم. پدر سرکار نمی رفت و مغازه فرش فروشی اش به بهانه راکد بودن بازار تعطیل بود.

لبخند دوباره زندگی بعد از ماهها

نوشته:  ریحانه عارفی

بازنویسی: امینه افروز

با بی حوصلگی چشمانم را باز کردم و با دیدن خورشید که پشت پنجره ام مرا به یک روز آفتابی دعوت می کرد، لبخندی زدم و از جا بلند شدم. آبی به سر و صورتم زدم. پدر و مادر و برادرم در آشپزخانه، مشغول صرف صبحانه بودند. من هم پشت میز نشستم. چند روزی بود که احساس می کردم پدر و مادرم ناراحت هستند. پیش من و برادرم که هشت ساله است، حرفی نمی زدند. من هفت سال از برادرم بزرگتر هستم ولی گویا من هم برای شنیدن مشکلات خانواده ام هنوز بزرگ نشده بودم. پدر سرکار نمی رفت و مغازه فرش فروشی اش به بهانه راکد بودن بازار تعطیل بود.

هنوز دومین لقمه نان و پنیرم را نخورده بوده که صدای زنگ آیفون مرا از پشت میز بلند کرد. در تصویر آیفون، دو نفر مأمور نیروی انتظامی و مردی را با کت و شلوار دیدم. صدای یکی از مأموران، در گوشی آیفون پیچید: از کلانتری مزاحم میشم. لطفا به آقای نظری بفرمائید دم در بیایند. برای چند لحظه سر جایم خشکم زده بود. کلانتری!!!! با پدرم چه کار داشتند؟

پدرم انگار می دانست برای چه باید دم در برود. لباس هایش را عوض کرد. مادرم نگران و سراسیمه همراهش تا در حیاط رفت. با برادرم از پشت پنجره نگاهشان می کردیم. ماموران به دستان پدرم دستبند زدند و او را با خود بردند.

اشک در چشمانم حلقه زده بود. می خواستم مانتویم را بپوشم و با مادرم که به سرعت آماده بیرون رفتن از خانه می شد، دنبال پدرم بروم ولی مادرم اجازه نداد. گفت میز را جمع کن و مواظب برادرت باش و بعد رفت. مات و مبهوت در حالی که برادرم را آرام می کردم، دنبال جواب سوالم بودم: به چه جرمی پدرم را دستگیر کردند.  گوشی تلفن را برداشتم و با بغض و گریه، ماجرا را برای عمو مجیدم تعریف کردم. او گفت با مادرت تماس می گیرم ببینم موضوع چیست؟

تا ساعت پنج عصر چشم از عقربه های ساعت که به کندی می گذشت برنداشتم. بالاخره مادرم آمد. دل شکسته و پریشان... تا آن لحظه نخواسته بود من با فهمیدن مشکلات پدرم ناراحت شوم ولی برای اولین بار بلند بلند گریه سر داد و گفت عزیزم همه زندگیمان را از دست دادیم، باید هرچه داریم و نداریم بفروشیم تا بدهی بابا را بدهیم! گفتم فرشهای مغازه را می فروشیم! گفت مبلغ بدهی خیلی بیشتر از قیمت مغازه و فرشهایش هست!!

پدرم آدم ولخرج و بی حساب و کتابی نبود. این مغازه از پدر و پدربزرگش به او رسیده و با تلاش شبانه روزیش سرمایه اش زیاد شده بود، پس چرا این همه بدهی؟؟؟ مادرم کمی که آرام شد، توضیح داد که بابات چک ضمانت دوست چندین و چندین ساله اش را امضاء کرده است ولی او با نامردی خیانت کرده و از کشور خارج شده است و حالا پدرت باید تاوان اعتماد بیجای رفاقت را بدهد! تازه فهمیدم چرا این روزها پدر و مادرم ناراحت بودند.

با کمک عمومجید، مغازه و ماشین و خانه را فروختیم و مجبور شدیم به خانه او برویم. زن عمو و بچه هایش با روی خوش پذیرایمان بودند ولی برای ما که روزگاری با خوشی و پول زندگی کرده بودیم، از دست رفتن ناگهانی زندگی و سر سفره دیگران نشستن و زندانی بودن پدر، غم سنگینی بود. حالا مسیر خانه تا مدرسه را به جای سرویس شخصی، پیاده یا با اتوبوس طی می کردم. کم کم گوشه گیر شده بودم و افت نمره هایم، مادرم را هم به مدرسه کشاند تا برای اولین بار، سرزنش معلمانم را بشنود! تمام زندگی ما بخش زیادی از بدهی را جبران کرد ولی بخش دیگر مانده بود و شاکی رضایت نمی داد. مبلغ چک به روز شده و پدرم باید به حکم دادگاه ضرر و زیان این چک برگشتی را جبران می کرد.

چند ماه بعد با کمک اقوام و دوستان قدیمی پدرم، عمومجید برایمان زیرزمینی اجاره کرد و چند تکه وسایل دست دوم خانه خرید تا راحت باشیم. مادرم هم به عنوان فروشنده در فروشگاه لباس دوستش استخدام شد. شبها هم که خسته به خانه می آمد عروسک درست می کرد.

یک سال از رفتن پدرم به زندان می گذشت. بدترین روزهای زندگی من و برادرم به سختی می گذشت. هر بار که برای دیدن پدرم به زندان می رفتیم او را خیلی پیرتر از دفعه قبل می دیدم. مادرم هم به اندازه سالها شکسته شده و چین های غم روی صورتش نقش بسته بود.

یک روز که برای ملاقات پدرم رفته بودیم، به مادرم گفت فرم درخواست کمک از ستاد دیه را به مددکاری زندان داده و باید جهت تکمیل پرونده و استعلام دادگاه به دفتر ستاد برود. فردای آن روز، مادرم چند ساعت مرخصی گرفته و دنبال این کارها رفته بود. بعداً شنیدم دادگاه با قسط بندی بدهی پدرم موافقت کرده است. قرار شد قسمتی از بدهی را ابتدا و مابقی را به صورت اقساط ماهیانه پرداخت کند. خیلی از این مراحل سردرنمی آوردم ولی خوشحالی مادرم دلم را شاد می کرد.

دو ماه از صدور آن حکم می گذشت. مادرم به هر دری زده بود تا این مبلغ را قرض بگیرد ولی موفق نشده بود. ظهر بود که از بعد از آخرین امتحان خردادماه مدرسه آمدم. به پدرم قول داده بودم دوباره شاگرد اول شوم. تمام نمرات پایان سال دوباره عالی بودند و من خوشحال از این نمرات وارد خانه شدم.

مادرم خانه بود. تعجب کردم. از وقتی سر کار رفته بود، من پیاده از مدرسه خودمان به در مدرسه برادرم می رفتم و با او که منتظرم می ماند، به خانه می آمدم و غذا درست می کردم. تکالیفم را انجام می دادم و به مشقهای برادرم می رسیدم تا شب می شد و مادرم می آمد و باقی مانده غذای ظهر را می خوردیم و لقمه ای هم برای ناهار فردایش در یخچال می گذاشت و بعد با لبخند محوی می گفت: کم کم آشپزی یادم میره!

اما آن روز مادرم خانه بود. بوی قورمه سبزی تا حیاط می آمد. نمی دانستم خوشحالی مادرم بعد از ماهها، برای چیست؟ گفت لباسهای تو برادرت را اتو کرده ام، آنها را بپوشید. مادرم هم لباس مهمانی بر تن داشت. فکر می کردم پدربزرگ و مادربزرگ یا عمومجید و خانواده اش می خواهند برای ناهار بیایند. مادرم جواب سوالم را نداد و من با همان تصور آمدن مهمان، آماده شدم. خانه تمیز و سماور قل قل می کرد.

زنگ آیفون به صدا درآمد. این آیفون تصویری نبود. مادرم با خوشحالی گوشی را سر جایش گذاشت و در حیاط را باز کرد و منتظر آمدن کسی شد که از پله ها به زیرزمین می آمد.

ناگهان پدرم را دیدم. به پهنای صورتش می خندید. ستاد دیه پیش قسط بدهی پدرم را پرداخت کرده بود. در حقیقت اگر این کمک نبود، شاید سالها پدرم در زندان می ماند چون شاکی اصلا از شکایتش کوتاه نمی آمد. زندگی ما با کمک های این ستاد و نیکوکاران دوباره رنگ شادی به خود گرفته بود. لبخند دوباره زندگی بعد از ماهها...

حالا پدر هم با دیدن زندگی محقرانه ما در آن زیرزمین کوچک گریه می کرد و هم برای بازگشتش به خانه خوشحال بود. آن روز بهترین ناهار زندگیمان را خوردیم. ناهاری در کنار همه اعضای خانواده، بی آن که به پدرم در پشت میله های زندان فکر کنم و چهره چروکیده مادرم را ببینم و در درونم اشک بریزم.

پدرم به کمک همان دوستان قدیمی که تنهایش نگذاشته بودند در یکی از مغازه های فروش فروشی بازار مشغول به کار شد. دیگر سرمایه مالی نداشت ولی به امید روزهای بهتر در کنار هم شاد بودیم. از روزی که پدرم دوباره به خانه برگشته، برای نیکوکاران ستاد دیه دعا می کنم و امیدوارم هیچ غمی بر زندگی آنان ننشیند...

منبع : 1397/6/21