ستاد دیه نمایندگی استان تهران
برگی از یک پرونده
دعا زیر باران!
دعا زیر باران!
انگار سقف زندان را بر سرش کوبیده بودند. خاموش و ساکت گوشه ای نشسته و به نقطه ای در دوردستهای زندگیش خیره شده بود. نقطه ای که زیاد هم دور نبود، اما انگار به یاد نمی آورد. چه شد که آن همه خوشی در زندگی ساده شان دود شد و به هوا رفت!
تقدیر مادر شهید از نمایندگی ستاد دیه استان تهران
تقدیر مادر شهید از نمایندگی ستاد دیه استان تهران
هنوز از به یاد آوردن آن روز زیبا، اشک در چشمانش حلقه می زند، درست بر خلاف آن روز تلخی که خبر کشته شدن کارگر در محل پیچید و دستبند سرد قانون بر دستان همسر پیرش نقش بست.  زن از راه دوری آمده بود. از ورامین... برای تقدیر از کسانی که در روزهای سخت یاورشان بودند. ساعتها پای اجاق گاز ایستاده تا شیرینی خانگی درست کند و بگوید دوباره روزهای شیرین به خانه ما بازگشته است.  پسرش هنوز رخت دامادی نپوشیده بود که در لباس آسمانی پاسدار شربت شهادت نوشید و رفت. مادر با همان حلقه اشکش می گوید: برای پسرم هیچ وقت گریه نکردم چون به شهادتش افتخار می کند و برای من هنوز زنده است. خیلی وقتها صدایش می کنم، می آید و کنارم می نشیند و به درد دلهایم گوش می کند ولی برای شوهرم هر روز گریه می کردم چون پیر است و مریض... طاقت زندان را نداشت.
تراشه ای از یک اسکلت!
تراشه ای از یک اسکلت!
زمان: ساعت 12 و 15 دقیقه روز 25 اردیبهشت سال 93   مکان: سازه فلزی مجتمع مسکونی در بزرگراه شهید همت مقابل بوستان جوانمردان صدای فریادهای مرد آهنگر از بالای داربست، بقیه کارگران را به محل کشاند. عینک کارش شکسته و خون از گوشه چشمش بیرون زده بود. بوستان جوانمردان غرب تهران در میان سکوت خاموش شدن موتورهای برق و جوش، این صحنه را نظاره می کرد.  وقتی کارگر جوان را به بیمارستان رساندند، پزشک سری از روی تأسف تکان داد. جراح هم فقط تراشه تیز را از چشم راست خارج کرد و نوشت متأسفانه بیمار دید چشم را از دست داده است. از این به بعد، حسن فقط با چشم چپ می توانست کار کند و چشم راستش از دیدن دنیا محروم شده بود. 
بخاطر پدرم!
بخاطر پدرم!
باران می بارید. از آن بارانهایی که بین سردی زمستان و طراوت بهار گیر کرده بود. دختر جوان با دست و صورت سرمازده، وارد ستاد دیه استان تهران می شود. روزهای آخر اسفند ماه، نگران سفره خالی هفت سینی است که شاید پدر بر سرش نباشد. نگران حرف و حدیثهای فامیل دامادشان که ما آماده برگزاری مراسم عروسی هستیم، پدرت کی آزاد می شود تا پسرمان لباس دامادی بپوشد؟ 
بازی کودکانه ای که مرگی را رقم زد
بازی کودکانه ای که مرگی را رقم زد
صدای خنده های کودکانه بچه ها در کوچه های پاییزی ورامین به گوش می رسید. پسربچه ها که تازه از مدرسه برگشته بودند بدون آن که مشقهایشان را بنویسند، می دویدند و شادی می کردند. ساعتی قبل صفدر با همان کامیون داغون خود باری برای قرچک برده بود.
بارانی که در راه است
بارانی که در راه است
تمام بدبختیها یکباره بر سرش فرود آمده بود،  اجاره نشینی در خانه های محقر و قدیمی.... زمانی در گذشته های نه چندان دور، حقوق کارمندی بود و آسایشی مختصر. سی سال با همین حقوق شوهر زندگی را چرخانده بود. بدبختی از روزی شروع شد که شوهر بازنشسته شد و اطرافیان پیشنهاد به راه انداختن ساخت و ساز به وی دادند، با پاداش بازنشستگی و قرض از این و آن، به امید ره یک شبه راهی بازار آزاد گردید.
با هر دست بدهی، با همان دست می گیری
با هر دست بدهی، با همان دست می گیری
عروسی دخترمه، دستم خالیه، نمیشه قسطی بخرم؟ تخفیف میخوام، جلوی خانواده داماد آبروم میره... حاج مهدی این جملات را زیاد می شنید. حتی خیلی وقتها هم این و آن برای پول دستی وارد مغازه اش می شدند. کار و کاسبی رونق داشت، می گفت با هر دست بدهی، با همان دست می گیری... 
فرشته ای با چشمان سبز
فرشته ای با چشمان سبز
مثل مهد کودک بود، یک جا که نمی دانم کجا بود، یه عالمه بچه... همه با هم بازی می کردیم، غذا میخوردیم و شبها موقعی که خانم مهربون چراغ را خاموش می کرد، می خوابیدیم... نمی دانم کجا بود... ولی یک روز شما و مامانی آمدید و منو انتخاب کردین... دیگر بعد از آن من بودم و تو بودی و مامانی، آن همه بچه دیگر نبود ولی همیشه دست روی سرم می کشیدی تا بخوابم... بابایی، حالا چرا نمی آیی؟ شبها منتظرت می مونم، قول می دم دیگه بدون اجازه سراغ تب لتم نرم... از من دلخوری؟
یک لحظه غفلت، مرگ پنج نفر را رقم زد
یک لحظه غفلت، مرگ پنج نفر را رقم زد
هوا سرد بود. سوز اواسط دی ماه  بر جان عابران چنگ زده بود. کم کم داشت وقت ناهار می شد. محمود نگاهی به دستان سیاه روغنی اش کرد. همیشه همین طور بود. دختر کوچکش هم به این دستان زحمتکش و سیاه پدرش عادت کرده بود و هیچ صابونی نمی توانست این دستها را تمیز کند ولی با این حال، دخترک همین دستان کارگر و مهربان پدرش را دوست داشت و هر شب منتظر خوراکی هایی بود که در میان همین دستها برایش می آورد. چه آرزوها که محمود نداشت. دیدن دخترکش در لباس سفید عروسی.. از صبح کله سر تا غروب در مغازه کوچک موتورسازیش کار می کرد و عرق می ریخت فقط به عشق همین آرزو... اما انگار تقدیر خواب دیگری برایش دیده بود. محمود در گوشه زندان به این آرزوی دوردستش فکر می کند. حالا نمی داند دخترکش در این سه سال چه قدر قد کشیده؟ کدام مدرسه می رود و روز اول مهر، چه کسی در کیف کوچکش خوراکی گذاشت؟
سهل انگاری در نگهداری از سگها، صاحبانشان را راهی زندان کرد
سهل انگاری در نگهداری از سگها، صاحبانشان را راهی زندان کرد
پرونده اول: کاغذی مچاله شده از کیفش بیرون می آورد، کاغذی که از سال 94 صدها بار دیده و نوشته هایش را حفظ کرده است: چرا اسم مرا نوشته؟ من که آن روز اصلاً حضور نداشتم. نه من بودم، نه برادرم، داماد همسایه به درخواست همسر برادرم آمده بود تا فلکه آب را باز کند. فلکه مشکل داشت، باید درختان آبیاری می شدند. یک باغ کوچک در بومهن! زن میانسال، دوباره کاغذ را در کیفش می گذارد. خود کاغذ هم از این همه بررسی خسته شده است. درخواست پاسگاه محل برای جلب همین خانم و برادرش بر اساس شکایت اولیه مرد شاکی! زن برای نجات برادرش، دست به دامان نمایندگی ستاد دیه استان تهران شده است: